تبليغاتX
Übermensch
shelfari

یه سایت جالب.
خیلیا مئتقدن اون چیزی که آدما رو بهم پیوند میده شباهتهاست. خوب این شباهت میتونه تو کتاب خوندنم باشه. این سایت امکان جالبی رو بوجود آورده. میتونین کتابایی رو که خوندین ثبت کنین. دوستاتون رو به این سایت دئوت کنین و کتابهایی که اونا خوندن رو ببینین. کسایی رو پیدا کنین که باهاشون اشتراک الایق در انتخاب کتاب دارین و در مورد هر کتاب نزر خودتون رو بنویسید و نزر بقیه رو هم بخونین. هتمن به این سایت سر بزنین.

+ نوشته شده توسط Übermensch در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 22:24 |

«دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاسه کردم که تسدیق میکنم بسیار شگفت نما و خارق اجما است. "در جامئه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید٬ خودش را در مئرز این ختر میاورد که مهکوم به مرگ شود." مرادم از آن جمله جز این نبود که قهرمان کتاب مهکوم میشود زیرا در بازی همگانی شرکت نمیکند. بدین ترتیب او با جامئه ای که در آن میزید بیگانه است. در هاشیه٬ در کناره زندگی خسوسی٬ منزوی و لزت جویانه پرسه میزند. برای همین است که برخی خانندگان وسوسه شده اند او را انسانی وازده بشمارند. ولی اگر آدم از خودش بپرسد که مورسو از چه جهت در بازی همگانی شرکت نمیکند٬ تسویری دقیقتر از منش او٬ یا بهر هال تسویری سازوارتر با نیتهای نویسنده اش هاسل میکند. پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز میزند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوییم. بلکه همچنین و بویژه آن است که چیزی را راستتر از آنچه هست بگوییم و در مورد دل انسان٬ بیشتر از آنچه اهساس میکنیم بگوییم. این کاری است که همه مان هرروزه میکنیم تا زندگی را ساده گردانیم. مورسو بخلاف آنچه مینماید٬ نمیخاهد زندگی را ساده گرداند. مورسو میگوید که او چیست٬ از گنده جلوه دادن اهساسهایش سرباز میزند٬ و جامئه بیدرنگ اهساس ختر میکند. مسلن از او میخاهند که بنابر زابته متئارف بگوید از جرمش پشیمان است. پاسخ میدهد که در این باره بیشتر اهساس دلخوری میکند تا پشیمانی هقیقی. و همین تفاوت مختسر٬ مهکومش میکند.
پس به دیده من مورسو آدمی وازده نیست٬ بلکه انسانی است بیچاره و اُریان٬ و دلباخته خورشیدی که سایه بجا نمیگزارد. مورسو نه همان بیبهره از هساسیت نیست بلکه اشتیاقی ژرف - ژرف از آن رو که خاموش است - به او جان میبخشد: اشتیاق به متلق و راستی. این راستی هنوز منفی است٬ راستی بودن و راستی اهساس کردن٬ ولی بدون آن هیچ فتهی بر خود و بر جهان هرگز شدنی نیست.
بنابراین آدمی چندان بر ختا نیست که در بیگانه سرگزشت انسانی را بخاند که بدون هیچ گونه نگرش قهرمانانه٬ میپزیرد که جانش را برسر راستی بگزارد. همچنین گفته ام٬ و باز هم به وجهی شگفت نما و خارق اجما٬ که کوشیده بودم در وجود شخسیت قهرمانم٬ یگانه مسیهی را که سزاوارش هستیم بنمایم. پس از توزیهاتم٬ فهمیدنی است که این سخن را بی هیچ گونه آهنگ توهین به مقدسات گفته ام٬ و تنها با مهبتی اندک تئنه آمیز که هنرمند هق دارد به شخسیتهای آفریده خیش اهساس کند.»

the stranger 

این مقدمه ایه که آلبر کامو برای کتاب بیگانه ش نوشته. کتابی که اولین اسر جدی کامو بود و مشهورش کرد. شخسیت اسلی داستان فردیه به اسم مورسو که کارمند یک شرکت بازرگانیه. فردی با شخسیت فوق الاده جالب. بخش اول داستان مربوط میشه به داستان مرگ مادر مورسو و اتفاقاتی که بد از مرگ مادرش رخ میده. مورسو با یه تلگراف متوجه مرگ مادرش در یک آسایشگاه سالمندان میشه. مرخسی میگیره و میره تا در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کنه. ولی نکته جالب این قسمت اینه که با هرکی که در مورد مرگ مادرش سهبت میکنه اولین جمله ای که میگه اینه که تقسیر من نبود. در بخش اول با شخسیتی بی اهساس روبرو هستیم که برای مرگ مادرش ناراهت نیست و گریه نمیکنه. نمیخاد روکش مرده رو کنار بزنه و برای آخرین بار مادرش رو ببینه. در مراسم خاکسپاری از گرمی هوا شکایت می کنه و فردای روز خاکسپاری برای تفریه به ساهل دریا میره و تو آب ماری رو پیدا میکنه.

albert camus

برای مورسو اهساسات ممول و متداول انسانها زیاد مئنی نداره. اهساساتی مسل دوست داشتن. همون توری که وقتی ماری ازش میپرسه دوستش داره یا نه٬ میگه این مئنی نداره. راست نمیگه؟ واقئن دوست داشتن یئنی چی؟ برای من یکی که شاید دوست داشتن باین سورت منی داشته باشه که از چیزی بدم نیاد. ولی این اهساساتی که انسانها در روابتشون ابراز میکنن چیه؟ دختر پسرایی که همدیگه رو دوست دارن! شاید برو بچس U2 راست گفته باشن که love is blindness (عشق کوریست). مگر نه اینکه فرد آشق تمامی بدیهای مئشوق را نادیده گرفته و در اوز خوبیهایش را بزرگتر از آنچه هست میپندارد. گزشته از اهساس دوست داشتن٬ اهساسی مسل پشیمانی به خاتر کاری که شده. و از همه مهمتر اهساساتی که با تهریکشون انسان جَوگیر میشه.

در قسمت بدی داستان مورسو بر اساس یک سری اتفاقات تسادفی که براش میافته یک آدم رو میکشه. اون هم فقت به خاتر گرمای هوا و تیغه شدید آفتاب! در جریان اتفاقات بدی جلوه اصلی شخسیت مورسو بیش از پیش بر ما ملوم میشود. سداقت مورسو. مورسو هیچگاه دروغ نمیگوید. هتا دروغ مسلهتی که به راهتی میتونه تخفیف مجازات براش بیاره. ولی بازهم دروغ نمیگه.

مورسو واقئن بیگانه بود. جداافتاده از اجتما. در هالی که خودش در مورد خودش اینتوری فکر نمیکنه. هیچ وقت از زندگی آدی بقیه گلایه نمیکنه. فقت گاهی به تماشای رفتارشون میشینه. مورسو بر اساس تسمیمی که دیگران برای او گرفتند مهکوم به ائدام شد. چون هازر نبود که در بازی همگانی شرکت کند. دادستان با استناد به این که ترف سر مراسم دفن مادرش ناراهت نبوده و هتا روز بدش برای خودش زید جور کرده بود مهکومش میکنه. درهالی که کافی بود مورسو بگه پشیمونه تا مهر دفا از خود بخوره.

در هر هال خوندن این کتاب رو به همه بیگانه ها توسیه می کنم. به تمامی جدا افتاده ها و در آخر به تمامی کسانی که در بازی همگانی شرکت نمیکنند.

+ نوشته شده توسط Übermensch در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 16:19 |

میخام براتون یه داستان تریف کنم. ماجرا برمیگرده به جنگ جهانی اول و مربوت به یه سربازه. سربازی که یه خمپاره جلوی سورتش منفجر میشه و داغونش می کنه. الاوه بر چشماش و شنواییش٬ بینیش و تکلم و حتی چشاییش رو هم ازش می گیره. ولی کار فقت به سورتش ختم نمیشه! هردو دستش و هر دو پاش هم تو این ماجرا از بین رفتن.

one

اهتمالن این داستان رو باور نکردین. خوب حق دارین. شما وقتی یک شیشه رب تبرک می خرین اسلن انتزار ندارین که جایزه ۲۰۰ ملیونیش رو برنده بشین چون اهتمالش یک در ملیونه. ولی اگه یک روز زنگ بزنن خونتون و بهتون بگن شما برنده شدین باورتون میشه٬ چون یک نفر باید برنده بشه تا یک در ملیون اتفاق بیفته و یک در ملیون همچنان یک شانس برای یک نفر باقی میزاره.
و هالا ادامه داستان. اسم این سرباز جانیه. جانی بد از یک کمای تولانی تو یه بیمارستان به هوش میاد. هتا تسورش هم سخته که اون موق چه اهساسی داشته. فکرشو بکنین یک لهزه متوجه بشین که تقریبا هیچ اهساسی ندارین. شما بیدار شدین بدون اینکه چشماتون رو باز کنین٬ چون نه چشمی دارین و نه پلکی که بخاد با بالا پایین رفتنش به شما بگه که چشماتونو باز کردین و بستین. چیزی نمیشنوین چون گوشی ندارین. شما برآمدگی ای روی سورتتون به اسم بینی ندارین ولی اهتمالن بدون این برآمدگی هم بتونین نفس بکشین٬ البته دیگه هسی به اسم بویایی ندارین چون تمامی اسب هسی بینیتون از بین رفته. و اما دهنتون٬ نه زبونی دارین که بتونین باهاش سهبت کنین و نه دندونی که بتونین باهاش غزا بخورین. تنها هسی که براتون باقی می مونه لامسه است. ولی بدون دستها و پاهاتون تنها چیزی که اهساس می کنین اینه که چیزی همه بدنتون رو بسورت فشرده پوشونده. شاید کفنتون باشه ولی کفن که به همه جا نمیچسبه٬ فقط مثل یه گونیه که افتاده باشین وستش. شما نمردین. این چیزی هم که روتون حس می کنین کفن نیست٬ بلکه بانداژیه که روی بدن سوخته تون رو پوشونده. چه اتفاقی افتاده؟ چیزی یادتون نمیاد٬ ولی مغزتون که توریش نشده٬ شاید تا چند وقت دیگه یادتون بیاد که شما یه سرباز بودین و تو سنگرتون پناه گرفته بودین که یه خمپاره وارد سنگر می شه و درست جلوی شما منفجر میشه. ولی هنوز نفهمیدن که زنده هستین. راهی داره که بفهمین زنده هستین یا نه؟ جواب مسبته. در هر سورت شما اهتیاج به رفع هاجت دارین! بعد از یه مدت شما می فهمین که اگه هم تو بیمارستان نباشین تهت مراقبتین٬ چون با وجود اینکه مدت زیادیه غزا نخوردین ولی گشنتون نیست. پس باید سرم بهتون وسل باشه. هر چند وقت یک بار هم متوجه می شین که یکی داره باهاتون ور میره و بلخره یه جاییتون رو پیدا می کنه و بهتون سرم وسل میکنه. ولی چه فایده که هیچ راه ارتباتی ای ندارین.

البته این داستان واقئی نیست و فقط یک داستانه. ولی ما رو به این فکر میندازه که واقعن چی هستیم. بدون هواسمون و بدون هیچ راه ارتباتی ای با بیرون آیا هنوز ما زنده هستیم؟
 شوپنهاور با اشاره‌ به‌ تهلیل‌ نزر كانت‌ كه ‌متقد بود شناخت‌ تنها از تریق‌ هواس‌ به‌ دست‌ می‌آید این‌ ایراد را متره‌ می‌كرد كه‌ این‌ شناخت‌ دست كم‌ در یك‌ مورد سادق‌ نیست‌ و آن‌ شناخت‌ انسان‌ از خودش‌ و از درون‌ خودش‌ است. اگر چه‌ انسان‌ قسمتی‌ از وجودش‌ را از تریق‌ هواس‌ خود می‌شناسد اما شناختی‌ كه‌ از درون‌ خود به‌ دست‌ می‌آورد ارتباتی‌ به‌ هواس‌ ندارد و شاید این‌ نو‌ مئرفت‌ راهی‌ باشد برای‌ كسب‌ مئرفت‌ از عالم‌ زات‌ یا عالم‌ هقیقت.
شناختی که بدون کمک گرفتن از هواس بدست آید! واقئن به نظر شما چنین شناختی مهتمل است؟ فرز کنید جانی هس لامسه هم نمی داشت. در این سورت چتور می خاست بفمهه که زنده است؟ هال گزشته از این منی ستهی شناخت٬ کمی در مسئله امیق تر شویم. شاید جانی به این فکر می کرد که انسان چیست؟ آیا فقت مجموئه ای از ادراکات که از تریق هواس پنج گانه سورت می پزیرد یا چیزی بیش از این. وقتی می گوییم یک انسان زنده است آیا منزورمان این است که هرکت می کند یا اینکه فکر می کند؟ شاید جانی به نتیجه هم برسه و برای این سوالا جوابایی واسه خودش پیدا کنه. پس در این سورت شناختی از خودش بدست آورده که مستقل از هواسشه. ولی آیا این شناخت ربتی به عالم زات مد نزر شوپنهاور داره؟ اینو دیگه جانی نمیتونه بگه!
گذشته از ایناش آیا زندگی به این سورت معنی ای داره؟ برای چی می خوای زندگی کنی؟ هر چی هم فکر بکنی و به هر نتیجه ای هم که برسی برای خودت رسیدی٬ نه می تونی ازش استفاده بکنی و نه می تونی به کس دیگه ای انتقال بدی. شما بودین ترجیه میدادین بمیرین یا به این زندگی ادامه بدین؟

و اما آخر داستان. مثل اینکه جانی به الایم مورسی آشنا بوده و به این ترتیب یک راه ارتباتی به بیرون داشته. من نمیدونم جانی با هرکات کدوم قسمت بدنش این الایم رو به پرستارش می فهمونده٬ ولی یک روز الایمی رو به پرستارش می رسونه که پرستار بعد از اینکه دیکدشون می کنه این هروف رو پشت سر هم می بینه: K-I-L-L-M-E
جانی تسمیمش رو گرفت و ترجیه داد که زنده نمونه.

johnny got his gun

این داستان رو من نساختم. این داستان یک فیلمه که سال ۱۹۷۱ توسط دالتون ترومبو کارگردانی شد. البته نویسنده داستان هم خود کارگردان بود که هتا داستان رو به سورت یک کتاب هم منتشر کرد. البته من این فیلم رو ندیدم (خوب خیلی قدیمیه) ولی از کلیات داستانش خبر داشتم. اکسر قسمتهایی هم که بالا نوشتم تسورات خودم بودن ولی ماجرای کلی و تسمیم نهایی جانی هموناییه که تو فیلم اتفاق میافته.

one metallica

جیمز هیتفیلد رهبر گروه متالیکا بعد از اینکه این فیلم رو دید یک آهنگ رو متئسر از این فیلم ساخت. آهنگی به اسم one که مشهورترین آهنگ متالیکا هم هست (البته اگه از ایرانیای ترفدار متالیکا بپرسین مشهورترین آهنگ متالیکا کدومه اهتمالن می گن آنفرگیون یا ترن د پیج٬ اینا همونایی هستن که اگه ازشون بپرسین بهترین آلبوم متالیکا کدومه میگن بلک٬ یا لود٬ غافل از اینکه تنها رقیب آلبوم مستر آو پاپتز٬ راید د لایتنینگه!)

+ نوشته شده توسط Übermensch در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت 3:26 |
يادم مياد اوايل دي ۸۳ بود. اون موقع من از موتور جستجوي پارسيك استفاده مي كردم و تقريبا هر روز بهش سر ميزدم. يك روز ديدم كه يه تبليغ به صفحه اصليش اضافه شد. تبليغ بلاگفا بود. سرويس جديد وبلاگ فارسي. همون موقع هوس كردم يه وبلاگ درست كنم و اين وبلاگو زدم. يكي از اولين وبلاگهايي كه رفت رو سرور بلاگفا و جاي تعجب هم نداره كه چطوري همچين اسم طلايي اي به من رسيد.
ولي دو پست بيشتر نكردم! نميدونم چرا توش ننوشتم. شايد اصليترين دليلش اين بود كه هيچ برنامه مشخصي براي كار وبلاگ نداشتم.

به هر حال امشب تصميم داشتم يه وبلاگ تازه بزنم كه ياد اين وبلاگ قديميم افتادم و ديدم حيف اين وبلاگه كه همين طوري ول شده! نميدونم دو پستي رو كه ۳ سال پيش كرده بودم پاك كنم يا نه، ولي احتمالا اين كار رو بكنم. چون نميخوام مطالبي شبيه اونا بنويسم.

+ نوشته شده توسط Übermensch در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 2:11 |