میخام براتون یه داستان تریف کنم. ماجرا برمیگرده به جنگ جهانی اول و مربوت به یه سربازه. سربازی که یه خمپاره جلوی سورتش منفجر میشه و داغونش می کنه. الاوه بر چشماش و شنواییش٬ بینیش و تکلم و حتی چشاییش رو هم ازش می گیره. ولی کار فقت به سورتش ختم نمیشه! هردو دستش و هر دو پاش هم تو این ماجرا از بین رفتن.

اهتمالن این داستان رو باور نکردین. خوب حق دارین. شما وقتی یک شیشه رب تبرک می خرین اسلن انتزار ندارین که جایزه ۲۰۰ ملیونیش رو برنده بشین چون اهتمالش یک در ملیونه. ولی اگه یک روز زنگ بزنن خونتون و بهتون بگن شما برنده شدین باورتون میشه٬ چون یک نفر باید برنده بشه تا یک در ملیون اتفاق بیفته و یک در ملیون همچنان یک شانس برای یک نفر باقی میزاره.
و هالا ادامه داستان. اسم این سرباز جانیه. جانی بد از یک کمای تولانی تو یه بیمارستان به هوش میاد. هتا تسورش هم سخته که اون موق چه اهساسی داشته. فکرشو بکنین یک لهزه متوجه بشین که تقریبا هیچ اهساسی ندارین. شما بیدار شدین بدون اینکه چشماتون رو باز کنین٬ چون نه چشمی دارین و نه پلکی که بخاد با بالا پایین رفتنش به شما بگه که چشماتونو باز کردین و بستین. چیزی نمیشنوین چون گوشی ندارین. شما برآمدگی ای روی سورتتون به اسم بینی ندارین ولی اهتمالن بدون این برآمدگی هم بتونین نفس بکشین٬ البته دیگه هسی به اسم بویایی ندارین چون تمامی اسب هسی بینیتون از بین رفته. و اما دهنتون٬ نه زبونی دارین که بتونین باهاش سهبت کنین و نه دندونی که بتونین باهاش غزا بخورین. تنها هسی که براتون باقی می مونه لامسه است. ولی بدون دستها و پاهاتون تنها چیزی که اهساس می کنین اینه که چیزی همه بدنتون رو بسورت فشرده پوشونده. شاید کفنتون باشه ولی کفن که به همه جا نمیچسبه٬ فقط مثل یه گونیه که افتاده باشین وستش. شما نمردین. این چیزی هم که روتون حس می کنین کفن نیست٬ بلکه بانداژیه که روی بدن سوخته تون رو پوشونده. چه اتفاقی افتاده؟ چیزی یادتون نمیاد٬ ولی مغزتون که توریش نشده٬ شاید تا چند وقت دیگه یادتون بیاد که شما یه سرباز بودین و تو سنگرتون پناه گرفته بودین که یه خمپاره وارد سنگر می شه و درست جلوی شما منفجر میشه. ولی هنوز نفهمیدن که زنده هستین. راهی داره که بفهمین زنده هستین یا نه؟ جواب مسبته. در هر سورت شما اهتیاج به رفع هاجت دارین! بعد از یه مدت شما می فهمین که اگه هم تو بیمارستان نباشین تهت مراقبتین٬ چون با وجود اینکه مدت زیادیه غزا نخوردین ولی گشنتون نیست. پس باید سرم بهتون وسل باشه. هر چند وقت یک بار هم متوجه می شین که یکی داره باهاتون ور میره و بلخره یه جاییتون رو پیدا می کنه و بهتون سرم وسل میکنه. ولی چه فایده که هیچ راه ارتباتی ای ندارین.
البته این داستان واقئی نیست و فقط یک داستانه. ولی ما رو به این فکر میندازه که واقعن چی هستیم. بدون هواسمون و بدون هیچ راه ارتباتی ای با بیرون آیا هنوز ما زنده هستیم؟
شوپنهاور با اشاره به تهلیل نزر كانت كه متقد بود شناخت تنها از تریق هواس به دست میآید این ایراد را متره میكرد كه این شناخت دست كم در یك مورد سادق نیست و آن شناخت انسان از خودش و از درون خودش است. اگر چه انسان قسمتی از وجودش را از تریق هواس خود میشناسد اما شناختی كه از درون خود به دست میآورد ارتباتی به هواس ندارد و شاید این نو مئرفت راهی باشد برای كسب مئرفت از عالم زات یا عالم هقیقت.
شناختی که بدون کمک گرفتن از هواس بدست آید! واقئن به نظر شما چنین شناختی مهتمل است؟ فرز کنید جانی هس لامسه هم نمی داشت. در این سورت چتور می خاست بفمهه که زنده است؟ هال گزشته از این منی ستهی شناخت٬ کمی در مسئله امیق تر شویم. شاید جانی به این فکر می کرد که انسان چیست؟ آیا فقت مجموئه ای از ادراکات که از تریق هواس پنج گانه سورت می پزیرد یا چیزی بیش از این. وقتی می گوییم یک انسان زنده است آیا منزورمان این است که هرکت می کند یا اینکه فکر می کند؟ شاید جانی به نتیجه هم برسه و برای این سوالا جوابایی واسه خودش پیدا کنه. پس در این سورت شناختی از خودش بدست آورده که مستقل از هواسشه. ولی آیا این شناخت ربتی به عالم زات مد نزر شوپنهاور داره؟ اینو دیگه جانی نمیتونه بگه!
گذشته از ایناش آیا زندگی به این سورت معنی ای داره؟ برای چی می خوای زندگی کنی؟ هر چی هم فکر بکنی و به هر نتیجه ای هم که برسی برای خودت رسیدی٬ نه می تونی ازش استفاده بکنی و نه می تونی به کس دیگه ای انتقال بدی. شما بودین ترجیه میدادین بمیرین یا به این زندگی ادامه بدین؟
و اما آخر داستان. مثل اینکه جانی به الایم مورسی آشنا بوده و به این ترتیب یک راه ارتباتی به بیرون داشته. من نمیدونم جانی با هرکات کدوم قسمت بدنش این الایم رو به پرستارش می فهمونده٬ ولی یک روز الایمی رو به پرستارش می رسونه که پرستار بعد از اینکه دیکدشون می کنه این هروف رو پشت سر هم می بینه: K-I-L-L-M-E
جانی تسمیمش رو گرفت و ترجیه داد که زنده نمونه.

این داستان رو من نساختم. این داستان یک فیلمه که سال ۱۹۷۱ توسط دالتون ترومبو کارگردانی شد. البته نویسنده داستان هم خود کارگردان بود که هتا داستان رو به سورت یک کتاب هم منتشر کرد. البته من این فیلم رو ندیدم (خوب خیلی قدیمیه) ولی از کلیات داستانش خبر داشتم. اکسر قسمتهایی هم که بالا نوشتم تسورات خودم بودن ولی ماجرای کلی و تسمیم نهایی جانی هموناییه که تو فیلم اتفاق میافته.

جیمز هیتفیلد رهبر گروه متالیکا بعد از اینکه این فیلم رو دید یک آهنگ رو متئسر از این فیلم ساخت. آهنگی به اسم one که مشهورترین آهنگ متالیکا هم هست (البته اگه از ایرانیای ترفدار متالیکا بپرسین مشهورترین آهنگ متالیکا کدومه اهتمالن می گن آنفرگیون یا ترن د پیج٬ اینا همونایی هستن که اگه ازشون بپرسین بهترین آلبوم متالیکا کدومه میگن بلک٬ یا لود٬ غافل از اینکه تنها رقیب آلبوم مستر آو پاپتز٬ راید د لایتنینگه!)
+ نوشته شده توسط Übermensch در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت
3:26 |